مرز میان قصهها و خاطراتم
گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسشهایی دربارهی شخصیتها، سرنوشت آنها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل میگیرد. بارها پس از انتشار داستانهایم با چنین پرسشهایی روبهرو شدهام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاویها: “کوچهی لیلا” را که
وقتی “بخشش” به بیعدالتی منجر میشود چه باید کرد؟
ساعت ۹ صبح، اتاق کنفرانس حالوهوایی دوگانه داشت؛ نه خلوت بود و نه آنقدر پر که حرفهای زیر لبی جمع، سکوت رسمی فضا را بشکند. صندلیها با نظمی اداری چیده شده بودند و نور بیفروغ زمستان از پشت پردههای نیمهکشیده، روی میز بیضیشکل مینشست. زمزمههای
استراتژی فرار از بحث
کافه شلوغ بود اما میز کنار پنجره، ساکتترین جا برای گفتوگو بود. لپتاپم را سمت رضا چرخاندم و گفتم: «بفرما؛ این گزارش رو ببین. دادهها نشون میده پروژهای که ازش دفاع میکنی، نتیجه نداده.» رضا نگاه کوتاهی به بالای وبسایت انداخت و گفت: «اینو میگی؟
بارانی که بند نمیآمد
یازده سال پیش، در ششم فروردین، باران عصر تازه بند آمده بود. نوید سوار بر دوچرخه از شیب خیابان به چهارراه نزدیک میشد. آسفالت مثل آینهای سیاه، نور ماشینها را پس میداد. چراغ زرد شد. نوید با یک محاسبه سرانگشتی تندتر رکاب زد. سرعت گرفت
پتوهای خاکستری
باد، بوی خون و باروت را به همه جا پراکنده بود. در چادر صلیب سرخ، پیکرِ ۱۲۰ سرباز کشتهشده زیر پتوهای خاکستری پیچیده شده بود. مادر، شال سیاهش را محکم به دندان کشید. پتوها را کنار میزد و نامی را زیر لب تکرار میکرد؛ نامی
درمان دوری با نوشتن
یک نویسنده پیش از آن که پدیدآورندهی متنی باشد پر از حرفهایی است که اگر مجال بروز نیابد روحش را میفرساید. برای او نوشتن پاسخ به یک ضرورت وجودی است؛ راهی برای نظمدادن به ذهن و زندهماندن در برابر آشفتگی درون. و نوشتن برایش ابزاری
از سلول انفرادی تا چوبهی دار
نگهبان در نگاهش هیچ تردید یا ترحمی دیده نمیشد. گفت: «بلند شو، باید بری انفرادی.» در راهروی زندان همهچیز معمولی بود. صدای درهای فلزی، بوی سوپ رقیق و همهمههای گنگ. و زندانی محکومبهحبس ابدی که آواز “ای دوست” را سر داده بود. اما برای من،