مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
داستان داستان‌هایم

دوستی پرسید: «مرز میان خاطرات و قصه‌هایت کجاست؟ آیا آن چه می‌نویسی واقعیتِ زیسته‌ی خود توست یا روایتی از دنیایی خیالی؟» و من از خود می‌پرسم: «آیا من در حال روایتِ گذشته‌ام هستم یا در حال ساختنِ جهانی که در سر می‌پرورانم؟» و خود پاسخ می‌دهم به او و به خود:

هر داستان، ریشه‌ای در واقعیت دارد. گاهی یک داستان، سراسر از وجودِ من زاده می‌شود، اما آن قدر در نقابِ خیال فرو می‌روم که فراموش می‌کنم کجای آن ایستاده‌ام. گاهی “واقعیت” چنان تلخ است که ناچارم بر آن لباس داستان بپوشانم تا خواندنی شود. و گاهی “خیال” چنان شیرین است که دلم می‌خواهد باور کنم واقعی بوده است.       ادامه…

بایگانی
 
دسته‌بندی

شب

خوب من! با خورشید همسفر بودم. نگاهم تا آن سوی افق پرواز می‌کرد. تا غروب، تا پایان اینجا و هرچه متعلق به حال بود. اذان مغرب سکوت شب را شکافت. دیگر از آفتاب اثری نبود. بیاد نماز افتادم. اما خدایا ! قبله ام کو ؟ تنم از خوف خدا لرزید. کافر شدم. اما بیشتر به شرک می مانست تا کفر. آمرزش طلبیدم. خدا گناهم را بخشید: نسیمی وزیدن گرفت و سراپایم را نوازش داد.  سبک شدم، بال‌های خیالم را گشودم و تا رنگین‌کمان جمالت پر کشیدم. بر بام شهر بودم بر قله‌ی کوه، جایی که همچون آبشار باید از بالا به پایین نگاه کرد. کاش بودی و می‌دیدی: شهری از نور، نقطه‌های روشن. و در دور

ادامه ...