مقالهها و داستانهای مجتبی طاهری

نامهای به آینده
دخترم! به تو مینویسم. به تویی که هنوز نمیشناسمت. در شبی که احساس کمرشکن تنهایی حلول تازهی عشقی را در خود هضم میکند و مرا بهناچار بهسوی تو میراند. دوستت دارم بیآنکه بدانم کیستی و میپرستمت به خاطر عظمت وجودت که هنوز ناپیداست. دخترم، ای روح دریا! توچون دریای مواجی
۲ دیدگاه

پاییز بارانی
دلم یک چتر میخواهد کمی باران کمی شادی، کنار تو نشستن با لب خندان کمی آواز و موسیقی کنار جوشش چشمه صدای شُرشُر جویی میان درهای پُر مه دلم یک شعر میخواهد کمی پاییز تو باشی،قاصدک باشد، تغزلهای شورانگیز ملالی نیست اینها را نباشد هیچیک اما دلم چیزی نمی خواهد
۲ دیدگاه