نمایش تصادفی نوشتهها

دریا همیشه آبی نیست
باران، رهگمکرده به خیالم میبارد و قافیههایم خیس میشود تو میروی و به سردی میانجامد آتش مهرم در تو من میمانم و شعرهای نیمکاره و دریا در من طوفانی و تلخ و گلآلود کاش دریا همیشه آبی بود

نگاه و لبخند
تنها تو بودی و غمی که در دلم می پایید و می رفت تا ابدیت یابد و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی

آیا همیشه حق با مشتری است؟
ادامهی حیات موسسات اداری و خدماتی در گرو استقبال مخاطبین از خدمات آنها میباشد. این موسسات میکوشند تا با خلق شیوههای نوین توجه مشتریان بیشتری را به خود جلب نمایند. در این راستا ضمن آموزش کارکنان خود مقرراتی را نیز جهت احترام به مراجعین و حفظ و تبیین جایگاه و

از خودشیفتگی جمعی چه میدانید؟
تعریف خودشیفتگی جمعی اگر شما طرفدار متعصب و دوآتشه یکی از تیمهای پرسپولیس و یا استقلال هستید. اگر به آریایی بودن خود میبالید. اگر از اینکه سفیدپوست هستید، مسلمان و یا طرفدار فلان گروه موسیقی هستید احساس غرور و افتخار میکنید باید بگویم که شما دچار خودشیفتگی جمعی شدهاید. انسان

فاحشهی میدان جنگ
روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس بیست و یکم ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مهگرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ میداد. شب، زنی را در خود میفشرد که دیگر چیزی برای ازدستدادن نداشت.

مرز میان قصهها و خاطراتم
گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسشهایی دربارهی شخصیتها، سرنوشت آنها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل میگیرد. بارها پس از انتشار داستانهایم با چنین پرسشهایی روبهرو شدهام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاویها: “کوچهی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

خوب نوشتن با افزایش دایرهی واژگان
خوبنوشتن و خوبگفتن بدون افزایش دایرهی واژگان به نظر دشوار بوده و چیزی کم خواهد داشت. یکی از راههای فراگیری آن، واژهبرداری از نوشتههایی است که میخوانیم و به کاربردن آنها در گفتار و نوشتارمان میباشد. قبل از شروع، واژهها را به سه دسته میتوان تقسیم کرد: همانطور که آگاهید

عبور از مِه
مِهِ آن شب، همچون پردهای خاکستری، سنگین و خاموش بر سر شهر افتاده بود. چراغهای محو جاده، مثل فانوسهایی لرزان سوسو میزدند. سرفههایم از اعماق سینهام برمیخواست. داروی ضد سرفه، بیرحمانه چشمانم را سنگین کرده بود. خطچین بریدهبریدهی جاده همچون اغواگری مرموز برای لحظهای هر چند کوتاه پایم را به

شکلگیری باورمندی از کوره تا کوزه
آلن دوباتن در کتاب تسلیبخشیهای فلسفه کوزهگری را مثال میزند که برای ساختن یک کوزه خاک مناسب را از محلی مشخص و نسبتاً دور تهیه کرده، گِلی مخصوص ساخته و بر چرخی استوار میکند. متناسب با ضخامت کوزه تعداد دور گردش چرخ در دقیقه را تنظیم نموده و آن را

ماجرای عجیب زبالهی سر چهار راه
دمدمای صبح بود. هوا تازه گرگ و میش شده بود. هاشم، سحرخیزترین رفتگر شهر با جاروی دستهبلندش کرت و کرت و کرت خاکهای کوچه را تار و مار میکرد. به سر چهارراه که میرسید به ترتیب کوچهها را از سمت راست به چپ جارو میکرد. این، یکی از قوانینی بود

یک روز پر از کلافگی
کیست که بتواند تنشهای اعصاب و طپشهای قلبم را لمس کند؟ آیا زبانی برای بیان آن میتوان یافت؟ کیست که بداند من در چه برزخی غوطهورم؟ کیست که بداند چگونه در ورطهی هلاکت دست وپا میزنم؟ در کشاکش انتخابهایم، من شاهدی بیقدرتواختیارم که با هر تلاطم و هر موجی به

مغلطهی فضل فروشی
یکی از مُغالطاتی که در گفتگوهای روزانه به فراوانی شنیده میشود مغلطهی فضل فروشی است. در این نوع مغلطه فرد میکوشد ناتوانیاش در ارایه یک استدلالِ درست و منطقی را با بیان عباراتی قلمبه و ناآشنا بپوشاند. بهعنوان مثال اگر در مورد گزارهای از وی توضیحی خواسته شود با گفتن

خونهای نریخته
حالا دیگر سالن انتظار خلوت شده است. مراجعین کارهایشان راه افتاده و رفتهاند. چه خونهایی که باید ریخته میشد و نشد. چه آدمهایی که باید از هستی سرنگون میشدند اما نشد. آنهم برای یک اختلاف حساب اندک. دخترک خردسالی به تماشای هیاهوهای پدر بود و هراسیده شیون میکرد. چه بسا

کوچه نا تمام
دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال ۱۳۵۰ اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش

من اشرف مخلوقات را دیدم
مردی بیسواد، با سرووضعی آلوده و کثیف اینور و آنور را جستجوگرانه میپوید. انگار به دنبال کسی است تا پرکردن فرمهای اداریاش را را به او بسپارد. یکی از کارمندان را نشانه میگیرد. به سمتش میرود و میگوید: «بیزحمت این فرمها رو برای من پر کنید، من سواد ندارم.» کارمند
در جستوجوی حقیقت
بیزارم از بیهوده زیستن بیتفاوت وَهمِ کژاندیشان کور را به تماشا نشستن رویگردانم از قربانیان جهل آنان که میپندارند کلیددار صندوقچهی حقیقتاند و چه زودهنگام در آغازِ این عمر اندک بی هیچ رنج و تکاپویی شراب باور را سرکشیدهاند دوگانهراهی است در پیش رویم راه باور و بیراهِ تردید بیراهه

درمان دوری با نوشتن
یک نویسنده پیش از آن که پدیدآورندهی متنی باشد پر از حرفهایی است که اگر مجال بروز نیابد روحش را میفرساید. برای او نوشتن پاسخ به یک ضرورت وجودی است؛ راهی برای نظمدادن به ذهن و زندهماندن در برابر آشفتگی درون. و نوشتن برایش ابزاری است برای بقا. نوشتن به

شاپیکاف
چند سالی میشد که سازمانها تصمیم گرفته بودند جهت کاهش مراجعات و سهولت دسترسی، برخی از خدمات حضوری خود را از طریق وبسایتها و پرتالها ارایه نمایند. آنروزها اینقدر اینترنت فراگیر نبود و تلفنهای هوشمند به این گستردگی در دسترس مردم قرار نداشت. بنابراین بیشتر مردم برای استفاده از خدمات

چرا با غریبهها مهربانتریم تا با نزدیکان خود؟
در جامعه افرادی را میتوان دید که در خانه با اطرافیان خود برخوردی آمیخته با عصبانیت و تندخویی داشته اما در سطح جامعه رفتاری متشخصانه و پر از آداب و رسوم اجتماعی دارند. به منظور بررسی علتهای این دوگانگی میتوان سطح تماس و ارتباطمان با دیگران را به سه دسته

شادی خود را به رنج دیگران گره نزنیم
نیمه شعبان بود و جشنی در سراسر کشور به راه افتاده بود. در هر جایی و سر هر کوچهای بساط شربت و شیرینی برقرار بود. از خیابان فرعی به خیابان اصلی پیچیدم. جمعیتی شادان و خوشحال گرد هم جمع شده بودند. ماشینها با زحمت از میان جمعیت عبور میکردند. گلوگاه

کاردرست باشیم یا درستکار؟
از کارهایی نام خواهم برد که شخص یا اشخاصی سعی و تلاش خود را نمودهاند تا آنها را به «درستی» انجام دهند. انجام درستِ کار بدون در نظر گرفتن نتیجهی آن، چیزی است که همه آن افراد بر روی آن متمرکز هستند. شاید بپرسید: اِشکالش کجاست؟ خیلی هم خوب استکه

سلول شماره ۱۲
در سلول شماره دوازده،اسیری روزهای رفتهاش را با خطهای موازی بر دیوار میخراشید،بیآنکه بداند رهایی در سایهی کدامین خط در کمین نشسته است.و زمان، از میان انگشتانش میگریخت،و در هر گریز، روزی، ماهی و سالی میمرد. سکوت، خمیازه میکشد.تاریکی، با باریکهی نوری از لابهلای دریچهی آهن، از معنا تهی میشود.و

کاش هر روز یکشنبه بود
روی یکی از نیمکتهای ردیف دوم نشسته بود. چشمهایش را با خود آورده بود. همان چشمهایی که آنقدر زیبا بودند که گمان نمیکنم به غیر از زیبایی چیز دیگری را دیده باشند. به جایی در دوردست خیره شده بود. جایی که هیچ جا نبود. آیا در عمق آن نگاههای بیهدف





