مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
داستان داستان‌هایم

دوستی پرسید: «مرز میان خاطرات و قصه‌هایت کجاست؟ آیا آن چه می‌نویسی واقعیتِ زیسته‌ی خود توست یا روایتی از دنیایی خیالی؟» و من از خود می‌پرسم: «آیا من در حال روایتِ گذشته‌ام هستم یا در حال ساختنِ جهانی که در سر می‌پرورانم؟» و خود پاسخ می‌دهم به او و به خود:

هر داستان، ریشه‌ای در واقعیت دارد. گاهی یک داستان، سراسر از وجودِ من زاده می‌شود، اما آن قدر در نقابِ خیال فرو می‌روم که فراموش می‌کنم کجای آن ایستاده‌ام. گاهی “واقعیت” چنان تلخ است که ناچارم بر آن لباس داستان بپوشانم تا خواندنی شود. و گاهی “خیال” چنان شیرین است که دلم می‌خواهد باور کنم واقعی بوده است. ادامه…

بایگانی
 
دسته‌بندی

برف

در سردترین روز سال حال و هوای گرمی را یاد تو برایم به ارمغان آورده است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هنوز سفیدی طبیعت را رد پای هیچ عابری نیالوده است. دوران کودکی ام به یادم می آید. آن وقت ها یک روز صبح مادرم می گفت : بچه ها بیدار شوید برف باریده است. و ما آن چنان هیجان زده می شدیم که خواب شیرین از سرمان می پرید  و برای دیدن برف بیرون می دویدیم. بخاطر دارم که بچه ها به سرعت به داخل کوچه می دویدند و شروع به برف بازی می کردند . اما من بیشتر دوست داشتم برای تماشای برف کنار پنجره بایستم و وقتی خوب تماشا می

ادامه ...