
نگاه و لبخند
تنها تو بودی و غمی که در دلم می پایید و می رفت تا ابدیت یابد و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی
دوستی پرسید: «مرز میان خاطرات و قصههایت کجاست؟ آیا آن چه مینویسی واقعیتِ زیستهی خود توست یا روایتی از دنیایی خیالی؟» و من از خود میپرسم: «آیا من در حال روایتِ گذشتهام هستم یا در حال ساختنِ جهانی که در سر میپرورانم؟» و خود پاسخ میدهم به او و به خود:
هر داستان، ریشهای در واقعیت دارد. گاهی یک داستان، سراسر از وجودِ من زاده میشود، اما آن قدر در نقابِ خیال فرو میروم که فراموش میکنم کجای آن ایستادهام. گاهی “واقعیت” چنان تلخ است که ناچارم بر آن لباس داستان بپوشانم تا خواندنی شود. و گاهی “خیال” چنان شیرین است که دلم میخواهد باور کنم واقعی بوده است. ادامه…

تنها تو بودی و غمی که در دلم می پایید و می رفت تا ابدیت یابد و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی