مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
داستان داستان‌هایم

دوستی پرسید: «مرز میان خاطرات و قصه‌هایت کجاست؟ آیا آن چه می‌نویسی واقعیتِ زیسته‌ی خود توست یا روایتی از دنیایی خیالی؟» و من از خود می‌پرسم: «آیا من در حال روایتِ گذشته‌ام هستم یا در حال ساختنِ جهانی که در سر می‌پرورانم؟» و خود پاسخ می‌دهم به او و به خود:

هر داستان، ریشه‌ای در واقعیت دارد. گاهی یک داستان، سراسر از وجودِ من زاده می‌شود، اما آن قدر در نقابِ خیال فرو می‌روم که فراموش می‌کنم کجای آن ایستاده‌ام. گاهی “واقعیت” چنان تلخ است که ناچارم بر آن لباس داستان بپوشانم تا خواندنی شود. و گاهی “خیال” چنان شیرین است که دلم می‌خواهد باور کنم واقعی بوده است. ادامه…

بایگانی
 
دسته‌بندی

مچاله‌های ساده و نجیب

بارها وبارها قلم سبزم را برداشته ام.جملات و کلمات را در ذهنم مرور کرده ام. چند سطری نوشته ام. اما هربار نوشته هایم را مچاله کرده ام. انگار چیزی در نوشته هایم کم بود . شاید کلمات اصیل و بی ریایی برای نوشتن پیدا نمی کردم . هربار نوشتن را به وقت دیگری موکول می کردم. اما امشب با اینکه تصمیم نداشتم بنویسم، چیزی در وجودم مرا یک باره به یاد نوشتن انداخت.در سکوت نیمه شب صدای دختر بچه همسایه به گوشم رسید که می گفت :”زهرا داره بارون می آد.” پنجره را باز کردم . نسیم خنکی موهای پریشانم را به رقص آورد. صدای باران می آمد . اما در تاریکی شب فقط زمین خیس

ادامه ...