مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
داستان داستان‌هایم

دوستی پرسید: «مرز میان خاطرات و قصه‌هایت کجاست؟ آیا آن چه می‌نویسی واقعیتِ زیسته‌ی خود توست یا روایتی از دنیایی خیالی؟» و من از خود می‌پرسم: «آیا من در حال روایتِ گذشته‌ام هستم یا در حال ساختنِ جهانی که در سر می‌پرورانم؟» و خود پاسخ می‌دهم به او و به خود:

هر داستان، ریشه‌ای در واقعیت دارد. گاهی یک داستان، سراسر از وجودِ من زاده می‌شود، اما آن قدر در نقابِ خیال فرو می‌روم که فراموش می‌کنم کجای آن ایستاده‌ام. گاهی “واقعیت” چنان تلخ است که ناچارم بر آن لباس داستان بپوشانم تا خواندنی شود. و گاهی “خیال” چنان شیرین است که دلم می‌خواهد باور کنم واقعی بوده است. ادامه…

بایگانی
 
دسته‌بندی

بدرقه

ای مهربان! می‌روی اما در نگاه سبزت بدرقه‌ی مسافری است که بی تو راهی دیار عزلت است. تو می‌روی و در زیر قدم‌هایت تپش‌های دلی را احساس می‌کنی که می‌خواهد پاهایت را بر سینه‌ی خاک سخت و سخت بفشاری و از رفتن باز مانی. نمی‌دانم پا روی دلم می‌گذاری و می‌روی و یا آن را با خود می‌بری. صبح که چشم باز کنم جای خالی‌ات را می‌بینم. فضای خانه را دیگر هیاهوی تو پر نمی‌کند و از مهربانی‌ات خبری نیست. نوشته شده در تاریخ ۱۳۷۵/۰۵/۱۱

ادامه ...