گاهی از خود میپرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایدهای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟
اما وقتی به رسانهام نگاه میکنم، میبینم از همان نوجوانی مشغول نوشتن بودهام؛ از روزهایی که نه اینترنتی در کار بود و نه رایانهای. دفتری داشتم به نام «کتاب سبز» که سطری از شعر مسعود فردمنش را در صفحه اولش نوشته بودم: « قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشتههایت همرنگ نوشته هایم باشد.» دفتری که فقط با رواننویسی با نوک نمدی سبز در آن مینوشتم. جوهرش که تمام میشد، مسافتهای طولانی را طی میکردم تا یکی دیگر پیدا کنم.
باارزشترین و شخصیترین چیزی که داشتم همان کتاب سبز بود. هنوز هم هر چند سال یک بار به سراغش میروم و ورقش میزنم. میان صفحههایش شعر هست، خاطره هست، دلنوشتههایی که آن روزها جرئت گفتنشان را نداشتم. یادداشتهایی از دانشگاه، سربازی و زندگی. آن وقتها سرعت زندگی آهسته بود. گاهی دوستی دفترم را هفتهها به امانت میگرفت و بعد آن را با همان دقتی که کتابی ارزشمند را پس میدهند، به من برمیگرداند.
هر بار که کتاب سبز را باز میکنم، با آدمی روبهرو میشوم که سالها پیش بودهام. بعضی نوشتههایم خاماند، بعضی اغراقآمیز و بعضی هم ساده و صمیمی. اما همهشان یک ویژگی مشترک دارند؛ ردّی از من در آنها مانده است.
برای همین آینده را تصور میکنم؛ روزی که به نوشتههای امروز برگردم. شاید آن روز هم بعضی متنها را ضعیف بدانم و بعضی را دوست داشته باشم، اما بعید است از نوشتنشان پشیمان باشم.
گرچه وقتی ساعتها روی داستانی کار میکنی و بعد فقط ده یا بیست نفر آن را میخوانند، ذهن بهطور طبیعی میپرسد: «این همه زحمت برای چه؟» اما کمکم به این نتیجه رسیدهام که تعداد مخاطبان فقط یکی از معیارهاست، نه همهی ماجرا.
نوشتهها پیش از آنکه به دست خواننده برسند، روی خودِ نویسنده اثر میگذارند. دست کم برای من چنین بوده است. نوشتن مرا وادار کرده بیشتر دقت کنم؛ به حرفهای مردم، به سکوتهایشان، به خواستههایی که بر زبان نمیآورند و به دلخوریهایی که پنهان میکنند. نوشتن به من آموخته است که همهی آدمها درگیر نبردهای پنهان خود هستند. برای همین کمتر قضاوت میکنم و بیشتر میفهمم. سعی میکنم به قولهایم وفادار بمانم، بیجهت باری بر دوش کسی نباشم و بدانم چه وقت باید گموگور شوم و چه وقت حضورم لازم است. بیشتر میبخشم و کمتر از خودم انتظار دارم که از خطاهای انسانی مصون باشم.
شاید به همین دلیل است که امروز نوشتههایم را کالایی مصرفی نمیبینم. آنها بخشی از حافظهی من هستند؛ بخشی از هویتی که در طول سالها ساخته شده است.
پس پرسش اصلی این نیست که چند نفر نوشتههایم را میخوانند. پرسش اصلی این است که اگر هیچکس آنها را نخواند، آیا باز هم چیزی در درونم هست که بخواهد نوشته شود؟
فکر میکنم پاسخ این پرسش را سالها پیش در کتاب سبز دادهام. همان روزهایی که برای هیچ مخاطبی جز خودم نمینوشتم. شاید روزی دوباره به نوشتههای امروز برگردم؛ همانطور که حالا کتاب سبز را ورق میزنم. اگر آن روز باز بتوانم در میان این نوشتهها ردّی از خودم پیدا کنم، نوشتن بیهوده نبوده است.