روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس
بیست و یکم ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مهگرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ میداد. شب، زنی را در خود میفشرد که دیگر چیزی برای ازدستدادن نداشت. فقط امیدی لرزان که در دلش مانده بود.
نورافکن، لحظهای بر جولیا تابید. به سرعت خود را کنار کشید و در پستوی بوتهای پنهان شد. صدای قدمهای نگهبان، نزدیک و دور میشد. جولیا نفسش را نگه داشت. هر صدای کوچکی میتوانست پایان همهچیز باشد. اما در ژرفای تاریکی، نوری در دلش بود که از هیچ نگهبانی پیروی نمیکرد.
نگهبان دور شد. زمانش فرارسیده بود. همین امشب، پیش از بازسازی دیوار. اگر میماند، هر روز تحقیر را در چشمان افسران نازی میدید؛ نگاهی که میکُشت بیآن که ردی از خون بر جای بگذارد.
از سرما خود را در آغوش گرفت. پاورچین بهسوی شکاف باریک انتهای دیوار رفت. نگاهی کوتاه به پشت سر انداخت. آیا این پایان رنج بود؟ حسی میان ترس و امید در او میجوشید. یا حالا، یا هرگز.
گرهای به ابروهایش انداخت و مصمم از خرابهی دیوار گذشت. جنگلِ تاریک را پیش روی خود دید؛ هولناک و بیانتها. خارها صورتش را میخراشیدند و شاخهها بر تنش زخم میزدند، اما او نمیایستاد.
در دل شب، تنها و بیپناه میدوید. پشت سرش صدای سگها و فریاد سربازان شنیده میشد. ساعتها گذشت. سپیده دمید، جولیا هنوز زنده بود. نفسش سنگین بود، اما پر از پیروزی. او از اردوگاه گریخته بود.
راهِ دشوار، تازه آغاز شده بود. هر قدمش بهسوی خانه، لرزان اما امیدآلود بود. رود را پشت سر گذاشت و هیچ صدایی، دیگر در تعقیبش نبود.
کاغذی خیسخورده را از جیبش بیرون آورد. جوهر، پخش شده بود، اما نامی هنوز قابل خواندن بود: «یوهان». نجاری پیر و مردی درستکار در دهکدهی بابیتسه در جنوب آشوویتس. باید او را مییافت. یوهان تنها کسی بود که میتوانست راهنمایش باشد و او را از دل تاریکی عبور دهد.
در امتداد رودخانه رفت و رفت. باد از لابهلای درختان میگذشت و برگها میلرزیدند. پاهایش بیحس شده بود، اما نمیتوانست بایستد. گاهی از دور زوزهی سگها را میشنید و هر زوزه، تیری در دلِ امیدش بود.
روزها پنهان میشد و شبها راه میرفت. از گودال سنگها جرعهای باران مینوشید و از نان خشکِ در بقچه، لقمهای برمیداشت.
شبی، نوری از پنجرهی کلبهای چوبی میان درختان دید. لحظهای ایستاد. شاید تهدیدی باشد شاید پناهی. آرام نزدیک شد. از پنجره، پیرمردی را در کنار آتش دید. ناچار و امیدوار در زد.
پیرمرد در را گشود. چشمش به جولیا افتاد، چیزی نپرسید. فقط گفت: «بیا داخل. بیرون سرده.»
بوی چوب سوخته، بوی زندگی بود. جولیا دستانش را به آتش نزدیک کرد و گرما در جانش دوید. پیرمرد تکهای نان و لیوانی شیر جلویش گذاشت. جولیا کاغذ را نشانش داد و او فقط سر تکان داد.
آن شب، جولیا کنار آتش خوابید. صبح، پیش از روشنشدن هوا، پیرمرد نقشهای روی کاغذ کشید: راهی از میان جنگل تا دهی در دامنهی تپه. گفت: «از این مسیر برو. نگهبانها آنسوی جادهاند. اگه خوششانس باشی، تا غروب فردا میرسی.»
جولیا تشکر کرد، کمی غذا و پتوی کوچکی برداشت و رفت. در مسیر سرد، صدای رودخانه همراهش بود. با هر قدم، بوی خانه را بیشتر حس میکرد. از پشت تپه دود کمرنگی دید. قلبش تندتر تپید. روستای خودش بود.
باران میبارید. به درِ خانه رسید. با دستهای لرزان در زد. صدای قدمهای مرد از داخل خانه آمد. مرد با دهانی باز و چشمانی گشاد در را گشود.
ــ جولیا! تویی؟ آره، خودتی! خدا رو شکر. تو زندهای؟
جولیا خود را در آغوشش انداخت و گریست.
ــ آره منم. من برگشتم.
کودکِ خردسال و خوابآلودشان سرکی کشید، مادر را دید و به سویش دوید. جولیا زانو زد، او را در آغوش گرفت و با چشمانیپرازدرد گریست.
تمام وحشتِ شبهای اردوگاه، با اشکهایش فرو ریخت. جولیا، آرام و گریان، شروع کرد به گفتن از آنچه بر او گذشته بود، از شبها و گرسنگی، از ترس و تنهایی. صدایش میلرزید و کلماتش کوتاه و خشک بود: درد، سرما، وحشت. بعد، دکمههای لباسش را باز کرد و خالکوبی روی سینهاش را نشان داد: «فاحشهی میدان جنگ». نشانی که برای درهمشکستنش بر تن رنجورش بر جای گذاشته بودند.
مرد، سیگارش را روشن کرد. دود، به آرامی از میان لبهایش بیرون آمد و در هوا بالا رفت. چشمانش در نگاه جولیا چیزی میدید: آیا انعکاسی از معصومیت پیشین بود، یا سایهای از شرم و گناه که در طول اسارت بر قلبش نشسته بود؟ آهی کشید و از جا برخاست:
ــ میخوام تنها باشم. میرم کمی قدم بزنم.
پالتویش را برداشت و بیرون رفت. بادِ سرد، برگها و شاخهها را میلرزاند. مرد در دل جنگل قدم میزد، بیصدا و پرآشوب. باید از آن رنج، رهایی مییافت. صدای بیل در خاک نرم میپیچید؛ آرام، پیدرپی و سنگین. شاید چیزی را در زمین میجست؛ بخشش، فراموشی، یا انتقام.
جولیا به خانه بازگشته بود، خسته و خیس، زنده و امیدوار. مرد اما، میان عشق و غیرت گرفتار بود. صبح، خورشید بر زمین مرطوب میتابید، اما سایهی غیرت و گناه بر دل مرد سنگینی میکرد.
سالها بعد، هنوز در خوابِ مرد، زنی از میان مه بیرون میآمد و زیر لب میگفت: «من بیگناهم.» زنی که آنشب در آغوش جنگل، خفته بود.
آخرین دیدگاهها