باد، بوی خون و باروت را به همه جا پراکنده بود. در چادر صلیب سرخ، پیکرِ ۱۲۰ سرباز کشتهشده زیر پتوهای خاکستری پیچیده شده بود.
مادر، شال سیاهش را محکم به دندان کشید. پتوها را کنار میزد و نامی را زیر لب تکرار میکرد؛ نامی که سالها پیش زنی جوان در گوش نوزادی زمزمه کرده بود و حالا چون ندایی بیمخاطب بر لبان پیرزنی میچرخید: “ایوان“.
گامهایش لرزان بود.
و میجُست
به امید نیافتن.
کنار اولین پتو ایستاد. دستش لرزید و قلبش ترسید. هراس از یافتن یا نیافتن. گوشهی پتو را کنار زد. صورتِ پسری بود، اما نه صورتِ ایوان. چشمهایش بسته بود و دهانش نیمهباز. و گونهاش بیرنگ بود که هیچ خاطرهای را در پیرزن بیدار نکرد. پتو را آرام پایین آورد.
قدمهای بعدی را سنگینتر برداشت. هر بار که خم میشد، امید و وحشت با هم بر شانهاش مینشستند. گاهی دستش پیش از گرفتن گوشهی پتو، از حرکت باز میایستاد. انگار میخواست از تقدیر اجازه بگیرد. و گاهی بیدرنگ پتویی را کنار میزد تا کار را یکسره کند.
در میان پیکرها، هر چهره گویی صدایی داشت: گریهای خفه، نامی که با حسرت برده شده بود، دعایی نیمهتمام، و سربازی که با گفتن “مادر” جان سپرده بود. اما برای پیرزن، همهی آن صداها بیگانه بود. تنها صدای آشنا تپشِ قلبش بود که هر بار با کناررفتنِ پتویی، تندتر میشد.
به پتوی دهم که رسید، پاهایش سست شد. نشست. دامنش به خاک آلوده شد. به دستهایش نگاه کرد. دستهایی که روزی تبِ پیشانیِ کودکی را اندازه گرفته بودند، بندِ کفشش را بسته بودند، و لقمهای نان در دهانش گذاشته بودند. اکنون همان دستها در نبرد مرگ و زندگی میلرزیدند.
ایوان را بلندتر صدا کرد. کسی پاسخ نداد. دوباره برخاست. گوشهی پتویی را بالا زد. بعدی… بعدی… و بعدی. وقتی به انتهای صف رسید، آفتاب نیز به کرانهی جهان رسیده بود. سایهها قد کشیده بودند و برفها خاکآلود. مادر ایستاد. روبهرویش دیگر پتویی نبود. فقط زمین خالی بود. ایوان را آهسته صدا کرد. گویی نمیخواست او را از خواب بیدار کند. اما او آنجا نبود.
پیرزن گویی از بندی نامرئی رهید. شادی و اندوه را کنار آخرین پتو جا گذاشت. سنگینیِ دیگری بر سینهاش نشست و لبخندی ناتمام بر لبش. اشک در چشمش غلتید. اکنون سوسوی امیدی در دلش مانده بود که با یورش پرسشی راهش را کشید و رفت: «اگر اینجا نیست، پس کجاست؟ آیا هنوز جایی نفس میکشد؟ یا در جایی دور، زیر پتویی دیگر، چشمبهراه است؟
باد سرد وزید. پتوها اندکی تکان خوردند. مادر به زمینِ خالی نگاه کرد. نه میتوانست خوشحال باشد، نه غمگین. تنها چیزی که میدانست این بود: تا وقتی نام ایوان بر لبش زنده است، جستوجو پایانی ندارد.
شالش را مرتب کرد و به راه افتاد. مردی با فهرستی در دست نزدیک شد. چیزی گفت که باد آن را با خود برد.
باد دوباره وزید.
شال از سرِ پیرزن سُر خورد.
با لبخندی گریهآلود پرسید:
«کدام بیمارستان؟»