مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
نوشته‌های تازه
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی
دوستان من
بازدید کل
۷۴۳٬۹۶۱
تعداد بازدیدکنندگان امروز
۲۹
تعداد بازدید صفحات
۳۳

دختر شهریور

پرده را کنار می‌زنم و به خیابان نگاه می‌کنم.

«زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.»

 

بی‌آنکه چشم‌هایت را باز کنی، غرغرکنان می‌گویی:

«خب اومده که اومده. بذار بخوابم.»

 

«پا شو، دختر شهریور.»

 

کمی چشم‌هایت را باز می‌کنی و نگاهم می‌کنی.

«چیه؟ این اسم جدیدمه؟»

 

«مگه بده؟ شهریور یعنی می‌تونی تابستون و پاییز رو با هم حس کنی.»

 

با حوصله‌ای خواب‌زده می‌گویی:

«تو همیشه برای آدما اسم می‌ذاری.»

 

«نه برای همه. خب هر کسی چند تا ویژگی داره. منم اسم‌هاشون رو از همونا انتخاب می‌کنم.»

 

«خب حالا ویژگی من چیه؟»

 

«تو دختر خوب و نجیبی هستی.»

 

چشمانت را ریز می‌کنی.

«اینم یه اسم جدیده؟»

 

«بله. این یکی رو نمی‌شه به هر کسی داد.»

 

می‌خندی.

بعد می‌پرسی:

«راستی، یه بار بهم گفتی “دختر حرف‌های نگفته”. منظورت چی بود؟»

 

نگاهت می‌کنم.

«آره. کسی که خیلی قشنگ حرف می‌زنه اما…»

 

حرفم را قطع می‌کنی:

«اما چی؟»

 

«اما خیلی وقت‌ها حرف‌هاشو قایم می‌کنه. مثل همین سؤالت که مدت‌ها پیش خودت نگهش داشتی.»

 

شانه‌ات را بالا می‌اندازی و چیزی نمی‌گویی.

 

حرفم را ادامه می‌دهم:

«یعنی خیلی چیزها رو می‌ذاری برای بعد.»

 

«مثلاً چه چیزهایی؟»

 

«سؤال‌هات. حرف‌هات. بعضی وقت‌ها هم خودت رو.»

 

کمی به فکر فرو می‌روی.

 

بوی خاک خنک و عطر گل یاس همسایه از درز پنجره به اتاق وارد می‌شود.

 

«این بوی چیه؟»

 

«بوی شهریوره.»

 

چشم‌هایت را ریز می‌کنی.

«شهریور که بو نداره.»

 

«چرا داره. هر کسی یه جور احساسش می‌کنه.»

 

«مثلاً برای تو چه جوریه؟»

 

به خیابان نگاه می‌کنم.

«برای من؟ بوی چیزهایی که تموم نشدن، ولی دیگه مثل قبل هم نیستن.»

 

«باز شروع کردی.»

 

«چی رو؟»

 

«حرف‌های شاعرانه رو.»

 

«دارم جواب سؤالت رو می‌دم.»

 

«با حرف‌های غمگین؟»

 

چیزی نمی‌گویم.

ساکت می‌شوی.

 

بعد آرام می‌گویی:

«من می‌ترسم.»

 

این بار نمی‌خندم.

«از چی؟»

 

چشم‌هایت را به سقف می‌دوزی.

«یک سال دیگه بزرگ‌تر شده باشم و ببینم هنوز همون آدمم.»

 

کمی سکوت می‌کنم.

«شاید همون آدم نباشی.»

 

با تردید نگاهم می‌کنی.

«از کجا معلومه؟»

 

«از این که داری بهش فکر می‌کنی.»

 

«فکر کردن که تغییر نیست.»

 

«نه. ولی شاید شروع تغییر باشه.»

 

سرت را روی بالش می‌گذاری.

«شاید اصلاً تغییر نکرده باشم.»

 

«شاید.»

 

نگاهم می‌کنی.

«ممنونم از این که دل‌داریم می‌دی.»

 

به طعنه‌ات می‌خندم.

«شوخی کردم. مگه ممکنه آدم مثل یک سال پیشش باشه؟»

 

نگاهت از تردید خالی می‌شود.

«این یکی کمی امیدوارکننده بود.»

 

کنار تختت می‌نشینم.

 

چند لحظه بعد می‌پرسی:

«پس چی کار کنم؟»

 

«نمی‌دونم.»

 

«تو همیشه برای همه‌چیز یه جوابی داری.»

 

«راستش بیش‌تر سؤال دارم تا جواب.»

 

نگاهم می‌کنی.

«پس چرا این‌قدر مطمئن حرف می‌زنی؟»

 

«چون بعضی وقت‌ها آدم باید وانمود کنه می‌دونه.»

 

لبخند می‌زنی.

«پس تو هم می‌ترسی؟»

 

کمی مکث می‌کنم.

«آره.»

 

«از چی؟»

 

به خیابان نگاه می‌کنم.

«از این که هر سال که می‌گذره، یه تکه از عمرم کم می‌شه و دیگه برنمی‌گرده.»

 

دیگر چیزی نمی‌گویی.

پتو را تا زیر چانه‌ات بالا می‌کشی.

 

«پا شو، تولدته.»

 

«برای بیدار شدن این اصلاً دلیل خوبی نیست.»

 

«پس به خاطر من.»

 

از جا بلند می‌شوی و پنجره را باز می‌کنی.

هوای خنک شهریور در اتاق پخش می‌شود.

بیرون را نگاه می‌کنی.

باد، موهایت را تکان می‌دهد.

قاصدکی روی لبه‌ی پنجره نشسته است.

نگاهش می‌کنی.

با نسیم، از پنجره جدا می‌شود و می‌رود.

نگاهت چند لحظه دنبالش می‌کند.

و لبخند می‌زنی.

نوشته‌های مرتبط
قاصدک
نوشته‌های پیشنهادی
برچسب‌ها
دیدگاه شما پس از تأیید نمایش داده می‌شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *