بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطورهای. من جهانم را با آدمهای معمولی ساختهام. آدمهایی که عشق را باختهاند، تنهایی را در آغوش گرفتهاند، از پا افتادهاند و گاهی، چون کودکیازیادرفته، در چهارراهی از زندگی چشمبهراه کسی ماندهاند که هرگز نمیآید.
در نوشتههای من، احساس همیشه زودتر از حادثه از راه میرسد. برای همین، قهرمان داستانم پیش از آنکه مرگ را در آغوش بگیرد، چشمانتظارش بوده است. پیش از آنکه کسی برود، اندوهِ رفتنش در دلها خانه کرده است. در جهان من، حادثهها آغازگر احساس نیستند بلکه از دلِ احساس زاده میشوند.
آدمهای داستان من آن قدر سترگ نیستند که دنیا را تکان داده باشند. شادیهایشان کوچک و دستیافتنی است و اندوهشان بینام، اما پذیرفتنی. شاید برای همین است که چشم بر عظمت بستهام و به دنبال زخمها رفتهام. شخصیتهای من همواره در حال از دستدادناند و من از زاویهدید تنهایی به آنها مینگرم. راوی حسرتام. داستانسُرای فرصتهای بهدستنیامده برای یک سلام، یک خداحافظی، یک عذرخواهی و حتی پرسیدن یک اسم.
یکی از پیروزی مینویسد و دیگری از شکست. من از راه مینویسم، از پیچوخم مسیر، از روزگاری که سرنوشتِ آدمی را در لحظههای انتخاب رقم میزند. از چیزهایی مینویسم که از دست میروند، اما هرگز از یاد نمیروند. از آدمهایی که میروند، اما ردِ پایشان سالها بر ذهن ما باقی میماند. داستانهایم پناهگاه کسانی است که چیزی را گم کردهاند: عشقیبیسرانجام، دوستی در دوردست یا رؤیایی ناتمام.
من از آدمهایی مینویسم که میترسند، دل میبندند، میشکنند و باز هم از نو آغاز میکنند. بیشترِ داستانهایم در شب اتفاق میافتند، شبی که رازها را در دل خود پنهان میکند. من در کوچههای شب، به دنبال واژههایی میگردم که نگذارند آدمها، خاطرهها و عشقهای ناتمام به فراموشی سپرده شوند.
در جهان من، کوچهها خاکیاند و خیس. دیوارهای کاهگلی و پنجرههای بسته، خاطرهای را در دل خود پنهان کردهاند و داستانی کوچک برای گفتن دارند. من راوی همان داستانهایم. در کوچههای درهمِ واژههایم، خانهای ساختهام، با اتاقهایی سرشار از خاطره و دالانی که به ژرفای گذشته راه میبرد.
من از پیرزنی مینویسم که از هر روز نامی را از یاد میبرد، اما هنوز دلش برای کسی تنگ میشود. از کودکی که فردا را آرزو میکند و مردی که دیروز را. من به شگفتیهای کوچک ایمان دارم، به لبخندی که اندوهی را میزداید، به رؤیایی که روزی به واقعیت راه مییابد و به چراغی که برای ادامهٔ راه، تاریکی را کنار میزند.