کافه شلوغ بود اما میز کنار پنجره، ساکتترین جا برای گفتوگو بود. لپتاپم را سمت رضا چرخاندم و گفتم: «بفرما؛ این گزارش رو ببین. دادهها نشون میده پروژهای که ازش دفاع میکنی، نتیجه نداده.»
رضا نگاه کوتاهی به بالای وبسایت انداخت و گفت: «اینو میگی؟ من این رسانه رو قبول ندارم.»
سرم را تکان دادم و گفتم: «باشه. من از این منبع دفاع نمیکنم. تو بگو کجاش غلطه؟»
رضا گفت: «وقتی منبعش نامعتبره، چرا باید عددهاشو بررسی کنم؟»
این استدلالش را پیشبینی کرده بودم. بنا بر این با جوابی آماده به او گفتم:«چون ردِ منبع، به معنی ردِ محتوا نیست.»
مکث کرد، بعد گفت: «بار اثبات، با مدعیه. تو باید ثابت کنی این اعداد درسته.»
آرام جواب دادم: «ثابت کردم. دادهها با حرفهایی که قبلا بهت گفتم یکیه.»
گفت: «نه. هنوز ثابت نکردی، چون من این منبع رو قبول ندارم.»
گفتم: «نامعتبر بودن این رسانه خودش یه ادعاست. این ادعا رو چهجوری اثبات میکنی؟»
سرش را کمی جلو آورد و آهسته گفت: «سابقهشون معلومه. همیشه جهتدارن.»
گفتم: «معمولا همهی رسانهها سوگیری دارن. این، یعنی باید احتیاط کرد، نه ابطال.»
گفتم: «کدوم بازی؟»
گفت: «بازیای که آخرش مجبورم چیزی رو بپذیرم که نمیخوام بپذیرم.»
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
دیگر بحث فنی نبود؛ این را هر دو میدانستیم.
گفتم: «پس اختلاف ما منطقی نیست.»
لبخند نزد. جدی بود.
گفت: «من معیارم اینه: وقتی منبعی رو قبول ندارم، دادههاش هم به دردم نمیخوره.»
گفتم: «و معیار من اینه: داده، مستقل از اینکه چه کسی منتشرش کرده، یا درسته یا غلط.»
سرش را تکان داد و گفت: «پس به نتیجه نمیرسیم.»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «نه. چون تو حاضر نیستی وارد بررسی محتوا بشی، و من حاضر نیستم منبع رو به جای استدلال نقد کنم.»
چند لحظه سکوت کردیم. دیگر چیزی برای ادامه گفتوگو به ذهنم نمیرسید. صدای قهوهساز دوباره بلند شد.
پرسید: «پس بحث تمومه؟»
لپتاپ را بستم. فهمیدم که چارچوبهایمان یکی نیست.
هر دو بلند شدیم. هیچکدام قانع نشده بودیم، اما حداقل یک چیز روشن شده بود: مشکل، اختلاف نظر نبود؛ اختلاف در قواعد فکر کردنمان بود. و بعضی بحثها، دقیقاً همینجا باید تمام شود.